قند روزهای تلخم
پسرم هنوز 3روز از آمدنت نگذشته بود که سایه جنگ روی سر این خاک نشست. شدی بچه جنگ… شدی همان سرباز توی گهوارهای که امام خمینی 40 سال قبل یاد کرده بود…
سحر یازدهم ماه رمضان، شب سومی که دنیا آمدی، سفره سحر را برای پدر، خواهر و برادرت پهن کردم. تو در آغوش من، آرام و بیخبر، شیر میخوردی و من در میان هیاهوی تلویزیون، سعی میکردم خواب را از چشمهایم برانم. اما صدای بغضآلود شریعتی، سکوت را شکست: “انا لله و انا الیه راجعون…” یک لحظه گلویم از شدت بغض سوخت… قلبم از تپش ایستاد…
از همان صبحکه خبر رسید بیت رهبری مورد حمله قرار گرفته نمیخواستم باور کنم که دیگر آقا نیست… از صبح هزار بار سعی کرده بودم به خاطرت گریه نکنم، حرص نخورم، اخبار را چک نکنم. اما آن لحظه به صفحه تلویزیون میخکوب شده بودم. پدرت بلند شد و از ناراحتی دور خانه راه رفت… قاشق از دست خواهرت افتاد…برادرت گیج شد… نخواستم بشکنم… میخواستم نقطهی آرامشی برای اهل خانه باشم. برای همین من هم تمام بغضم را برای تو فرو خوردم نمیخواستم طعم شیرت، تلخیِ غصه باشد.
میخواستم برای تو، دنیا شیرین بماند، حتی اگر دنیا در حال فروپاشی بود.
و حالا چهل روز است که…
#به_قلم_خودم